وزارت «چرا»

به نظرم، واجب تر از هرکاری در شرایط کنونی، تاسیس یک وزارت خانه جدید است. برای توضیح کارها، بیانیه ها، محکوم کردن ها، حکم دادن ها ، تصمیم های عجیب گرفتن و ...

سخنگوی دولت را بگذارند در منصب وزارت این وزارتخانه جدید. اسمش را هم بگذارند:«وزارت چرا»

تضمین می دهم که خیلی از مشکلاتی که الان به وجود آمده، با تاسیس همین وزارتخانه کاملا حل می شود.



پی نوشت 1: با این که این بالا نوشته ام :«گاه نوشت ها». اما گاهی که فاصله نوشتن مطالب جدید زیاد می شود هرروز به خودم تلنگر می زنم که باید چیزی تازه بنویسم! این را نوشتم بابت پاسخگویی فرافکنانه به غرهای کاملا موجه دوستان وبلاگ خوان!

پی نوشت 2: موضوع پست پایینی با هزار امید و آرزو و خاطره خوب، تمام شد. گاهی وقت ها لازم است آدم درباره بعضی چیزها تصمیمی بگیرد که خاطرات خوشش از همان بعضی چیزها بیشتر از این به فنا نرود!

یک درخواست!

 

برای انتشار یک مجله خانوادگی مذهبی با محتوای سبک زندگی دینی چه ایده ای دارید؟

چه چیزهایی خواندنی ترش می کند؟

 با چه قالبی؟

کدام شخصیت ها را برای مصاحبه بیشتر می پسندید؟

کدام پرسش دینی و خانوادگی سال ها توی ذهن تان بوده و قلقلک تان می داده و جوابی برایش پیدا نمی کردید؟

پاسخ تان به این پرسش ها کمک خیلی خیلی بزرگی است.

ممنون که کمک مان می کنید!

پ. ن : سال نو را با «همشهری آیه» شروع کرده ایم. با امیدهای بزرگ.

نود و یک  و یک آرزوی نزدیک

90 دوست داشتنی هم تمام شد. با کلی خاطره خوب و روزهای به یادماندنی.

این را این جا نوشتم که یادم بماند 89 چه طور گذشت و چه بد گذشت  و در90 چه طور «محول الحول والاحوال» قدرت و مهربانی اش را نشان داد و کنار قرآن و پای سفره مهربانی اش دعا کردم 91 هم بهتر از 90 باشد.

این را  این جا نوشتم تا 364 روز دیگر که دارم از 91 می نویسم یادم بماند که عزت و روزی همه دست خداست.

و من چقدر خوشحالم که به بزرگترین آرزوی کاری ام  در 91 می رسم.  آرزویی که دوست دارم جرعه جرعه بنوشمش.

امسال سال نزدیکی بیشتر زندگی و کارم به «قرآن» است.


آن 3 هفته كه نبوديم...

راجع به توقیف 3 هفته ای همشهری جوان در سال 87، این یادداشت را به سفارش کامران بارنجی برای شماره 350 نوشتم که به جایش یادداشت احسان رضایی عزیز در همین باره در مجله کار شد:

شماره غريب بود. با يكي دوتا واسطه پيدايمان كرده بودند و مي‌خواستند مصاحبه بگيرند. بهانه هم ماجرايي بود كه با نام «توقيف همشهري جوان» شناخته مي‌شد. آن هم براي پرونده اي كه موقع انتشار، با آن همه اصلاحات و حذفیات، شده بود مصداق ضرب المثل«شير بي يال و دم و اشكم». اتفاقا اولين شماره اي بود كه دبير سرويس اجتماعي شده بودم و خب پرونده «عاشقي هركي هركي شد» هم اولين پرونده . هرچند سوژه و خيلي ديگر از كارهاي پرونده، حاصل تلاش و زحمت ايمان جليلي(دبير آن موقع سرويس اجتماعي) بود و فقط ليد پرونده را به عنوان دبير سرويس نوشتم و براي بستن صفحه ها كمك كردم. ماجرا وقتي مطرح شد كه دوماه و نيم از انتشار آن شماره گذشته بود. سوژه اما آن‌قدر داغ بود كه هركسي را وسوسه كند پي ماجرا را بگيرد:«يك پرونده تكان‌دهنده درباره روابط دختر و پسرهاي امروزي».درخواست های مصاحبه را يكي يكي با هماهنگي بچه‌ها رد كرديم. هرچه بود، موضوع نباید سیاسی می شد و بايد در كوتاه ترين زمان و آرام‌ترين فضا حل مي‌شد.

***

نشسته بوديم دور ميز گوشه دفتر آي تك و هركسي چيزي مي‌گفت. نگاه بچه ها اما به چشم هاي خيس همديگر بود كه باور نداشتند چنين روزي برسد و با سياسي ترين شكل ممكن، مانع انتشار همشهري جوان شوند. از توي چشم هاي بچه‌ها قشنگ مي‌شد داستان هركسي را فهميد. يكي انگار به تكه پاره شدن پرونده فكر مي‌كرد كه 3 بار با قلم هاي سبز و صورتي و قرمز نظارتي ها جوري جراحي شده بود كه كلي كلمه و جمله از دل گزارش درآمده بود و همه «رابطه‌« هايي كه با قلم قرمز نظارتي ها تبديل شده بود به «آشنايي پيش از ازدواج». يكي ديگر به آينده فكر مي‌كرد و بچه هايي كه دوباره سخت بشود دورهم جمع‌شان كرد. يكي خاطرات تلخ و شيرين شب هاي خروجي را مرور مي‌كرد و يكي ديگر مانده بود مثل همه مطبوعاتي هايي كه بيكار مي‌شوند، چه جوري خرج قسط و وام اش را جور كند. شب تلخي بود آن شب ماه رمضاني كه محمد جباري با صدايي لرزان بچه‌ها را يكي يكي جمع كرد و شنيديم كه قرار نيست ديگر شماره اي منتشر كنيم.

***

 وقتي شنيديم كه مي توانيم دوباره بعد از عيد فطر منتشر شويم، انگار شيرين‌ترين خبردنيا را شنيده ايم. 3 هفته تمام مجله روي كيوسك نبود. اما در تمام روزهاي اين 3 هفته، همه با زبان روزه جمع شده بودند و هرشب تا ديروقت، كلي گزارش و مصاحبه و يادداشت مي رسيد براي شماره ويژه «نوستالژي مدرسه» كه قرار بود اولين شماره بعد از توقف انتشارمان باشد. مثل تيمي كه توي يك بازي حيثيتي، محكوم به برد باشد شده بوديم. افطاري هاي دور همي آن سال در طبقه ششم ساختمان آي تك شايد خاطره انگيز ترين افطاري هاي زندگي همه ما باشد.حاصل هم هماني شد كه بايد باشد. عيد فطر كه گذشت، مجله كه منتشر شد، ما عيدي ماه خدا را از خودش گرفته بوديم.

***

چندوقت پيش كه يك روان‌شناس معروف و نامي، خبر از «روابط 80 درصدي دختران دبيرستاني با جنس مخاالف» داده بود و بعد هم تاكيد كرده بود كه حاضر است مدارك و مستندات اين ادعا را هم ارائه دهد، ياد آن جلد معروف شماره171 و پرونده 3 سال پيش خودمان افتادم . ما در همشهري جوان، به عنوان يك رسانه و با آن پرونده، خيلي قبل‌تر از اين ها هشدار را داده بوديم. ما راه را درست رفته بوديم.

«امید احسانی» ها !


 «امید احسانی» برای اهالی همشهری جوان اسم آشنایی است. اسم مستعاری که سال هاست امضایش پای بعضی از مطالب مجله می‌خورد. اختصاص به یک نفر ندارد و البته کمتر کسی از خوانندگان هم می‌تواند صاحب اصلی امضای «امید احسانی» را تشخیص بدهد. 
به عکس بسیاری از مجله‌ها و نشریات و روزنامه نگاران که هرکدام یک اسم مستعار اختصاصی دارند، توی همشهری جوان این نام، یک اسم مستعار عام بود (و البته هنوز هم هست). 
دقیقا یادم نمی‌آید از کی، اما دقیق یادم هست که هرمطلبی درگیر هرنوع گره کوری (اعم از عقیدتی و سیاسی و اخلاقی) می‌شد، این امید احسانی بود که گره گشایی می‌کرد. نویسنده‌های ثابت و حق التحریر گاهی به خاطر جلوگیری از ریا، بعضی وقت‌ها ازسر اجبار، گاهی از ترس حرف دوست و آشنا، بعضی مواقع به دلیل محدودیت‌های شخصی و حقوقی و بعضی وقت‌ها هم به خاطر خجالت از نوع و سوژه مطلب، امضایشان تغییر می‌کرد و می‌رفتند توی قالب امید احسانی
این امید احسانی آدم عجیبی شده بود. حتی یک بار حرفش را هم زدیم که به مناسبت شماره سالگرد یا شاید هم ویژه نامه نوروزی، یک مطلب پروپیمان راجع به شخصیت این آدم خیالی بنویسیم و یک جورهایی تحلیل شخصیتی‌اش کنیم. گاهی می‌شد یک اصولگرای تندرو، گاهی می شد صاحب یک سگ خانگی  و اندرمزایای موجودی دوست داشتنی و خلوت کردن‌هایشان با هم می‌نوشت. یک بار می‌رفت و برنامه‌های سفارشی شهرداری را پوشش می‌داد و گزارش‌اش می‌کرد. یک روز دیگر مجبور می‌شد برای «حفظ بعضی مصالح» هوادار سرسخت دولت باشد. یک روز فلان ستاره را با خاک یکسان می‌کرد، روز دیگر یک چهره درپیت را تا عرش اعلی بالا می‌برد. یک هفته با هزار جور نیش و کنایه یکی از شخصیت‌های نظام را می‌نواخت و سرنخ می‌داد به فلان شبکه ماهواره‌ای و به قول بعضی‌ها «رادیوهای بیگانه» و هفته بعدش گزارش و یادداشتی مفصل می‌نوشت درباره ارزش‌ها و شخصیت‌های نظام که حتی «کیهان» هم جلویش کم می‌آورد. 
نمی‌گویم همه. اما بیشتر آنهایی که نامشان بار‌ها به عنوان نویسنده همشهری جوان زیر مطالب خورده،یکی دوبار و بعضی های دیگر بارها «امید احسانی» شدن را مزمزه کرده‌اند. خود من هم دو-سه باری امید احسانی شدم. 
با این همه هیچ وقت ازش خوشم نمی‌آمد و نمی آید. چون هیچ وقت صداقت نداشت. هیچ موقع «رو» بازی نمی‌کرد و ته ته‌اش نمی‌توانستی بفهمی حرف حسابش چیست و کدام طرف ایستاده؟ 
همان روز‌ها هم خیلی وقت‌ها نگران بودم نکند روزی برسد که امید احسانی از توی صفحات مجله بیاید بیرون و بنشیند کنار ما و عین بولدوزر همه جور مطلب برای همه صفحه‌ها تولید کند. از آنهایی تعریف کند که هیچ نسبیت و سنخیتی باهم ندارند، از کسی بد بگوید و بنویسد که ته قلبش، برای او می‌میرد. از راه و مرام و مکتبی تعریف کند که خودش در جمع‌های خصوصی‌تر آن را به استهزا می‌گیرد. یا حتی برای نوشتن در مدح کسی - که حتی یک خط ازش نمی‌داند- بنشیند و یک خاطره پرآب چشم شخصی ببافد. 
این روز‌ها اما انگار باید بیشتر ترسید. 
 «امید احسانی»‌ها دارند از صفحه های مجله ها می آیند توی زندگی های حقیقی. دارند  معمولی ترین و عادی‌ترین آدم‌ها می‌شوند!

صداوسیمای ما ! تشکر تشکر!

در خوش سلیقگی مدیران رسانه، همین بس که نام ویژه برنامه شهادت امام هادی(ع) در شبکه آموزش را گذاشته اند : «شوق هجران» !

هجران شوق مندانه ندیده بودیم فقط!

كله سحر با گرگ و ميش راديويي

 

با لطف و محبت «رضاساکی» عزیز نوشتن برای رادیو را جدی تر شروع کرده ام.

 یک آیتم ۵ دقیقه ای در برنامه «صبح تهران» رادیو تهران که مهمترین خبر یا مناسبت روز را با همه حواشی بامزه اش روایت می کند. اسمش هم شده :«درگرگ و میش خبرها».

خوبی اش این است که نیازی به حضور و صدای من هم ندارد. متن ها را من می نویسم و مجری می خواند.

تجربه جدید و خوب و البته لذت بخشی است که امیدوارم ادامه خوبی هم داشته باشد.

شما هم اگر دوست داشتید بشنوید و ایرادهایم را بگویید :

در گرگ و میش خبرها

روزهای زوج حدود ساعت ۷:۳۰ صبح

شبکه رادیویی تهران. موج FM- رديف ۹۵

بازگشت

 

       

 

من خودم را محکوم می کنم

 

من خودم را محكوم مي كنم .به خاطر سكوتم. وقتي كه درباره راز لپ های گل انداخته سیدحسن خمینی نوشتند و به بهانه انتقاد از شيوه زندگي نوه خميني كبير، نام خميني را به انواع و اقسام تهمت ها و توهين ها آلودند. و سکوت کردم. و سکوت کردیم و کردند.

 

من خودم را محكوم مي كنم . به خاطر بي خيالي ام. وقتي زنگ كلام روح الله (اسرائيل غده سرطاني است. اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود و ...) را به گوش جان مي شنيدم و بعد از شنيدن نداي دوستي با مردم اسرائيل از جانب دست راست رئيس جمهور كشورم دم برنياوردم تا مگر نکند خطی به صورت نظام بیفتد. 

من خودم را محكوم مي كنم به خاطر آرام ماندن ام. وقتي طنين آواي گرم پير جماران در توصيه به اطاعت محض از ولي فقيه در گوشم بود و با چشمان خودم ديدم دستخط ولي فقيه و رهبرم را كه چه طور 6 روز معطل و بي جواب مانده بود و چه طور جواب گرفت. آن موقع هم فقط سر تكان مي داديم و افسوس مي خورديم از وصيتي كه فراموش شده بود.

 

من خودم را محكوم مي كنم. به خاطر همه توهين هايي كه توي اين چندسال از زبان دشمنان حضرت روح الله شنيدم و دم برنياوردم. خودم را محكوم مي كنم به خاطر آرام نشستن جلوي مطرودان و مغضوبان حضرت روح الله. امثال منتظری ها و تفاله های نهضت آزادی كه گستاخانه همه بود و نبود و وجود روح الله عزیزتر از جانمان و میراث  گرانسنگش را به باد تهمت و استهزا و افترا بستند و آرام نشستيم. («حكومت ولايي با حكومت جمهور در تعارض است» (راه نو 3 مرداد 77) «نظريه كشف در باب ولايت فقيه (ديدگاه امام خميني) غيرعلمي و مخالف امنيت ملي است» (روزنامه جامعه 29 تير 77) «جامعه ولايي انحصارگر و مستبد است» (پيام هاجر ارديبهشت 77) «ولايت فقيه يعني خودكامگي و توسعه سياسي نفي خودكامگي است» (نشريه آبان 10 مرداد 77) «نظريه عينيت سياست و ديانت (ديدگاه امام خميني و شهيد مدرس) زاييده افكار عاميانه و قديمي است» (نشريه آبان شهريور 77) «امام خميني و شهيد نواب صفوي خشونت‌گرا و كسروي و حكيمي‌زاده اصلاح‌طلب بوده‌اند!» (روزنامه نشاط اسفند 77) «ولايت فقيه همان ديكتاتوري صالحان است و نظام جمهوري به عنوان دستاورد بزرگ بشريت، بهترين راه براي جلوگيري از ديكتاتوري است» (روزنامه خرداد، مهرماه 78) «قطع رابطه با آمريكا، خواسته تحميلي يك نفر بر كل مردم ايران است، دوران تك‌گويي به سر آمده است» (هفته نامه آبان شماره 265) «مباني و اصول آيت الله خميني كه متكي به فقه و سنت شيعه است، ديگر كارآمد نيست» (يوسفي اشكوري روزنامه جهان اسلام 11 خرداد 78))

 

من خودم را محكوم مي كنم. چرا كه اگر تا قبل از اين جلوي زيرپا له كردن  سيرت امام ، درست و قاطع مي ايستادم و نمي گذاشتم مدعيان، زير پا له اش كنند، امروز سينه چاك كردن بعضي مدعيان سياست باز ( كه معلوم نيست تا حالا و آن روزها كجا بوده اند) به خاطر پاره شدن صورت امام قلبم را نمي فشرد.

 

من خودم را محكوم مي كنم. به خاطر سكوتم دربرابر مصادره شدن نام و راه خميني بزرگ. به خاطر آلودن سيرت و صورت  روح خدا به بازي هاي كثيف سياسي.

15 آبان

برای  جماعت روزنامه نگار شغل ثابت و ماندن در یک جای ثابت یک چیزی توی مایه های کشک است.

برای همین هم خاطره تجربه های تلخ همیشه زودگذرترین  و کوتاه ترین خاطره ها هستند.

بعضی وقت ها هم می شوند پلکان یک موفقیت جدی تر و بهتر.

مثل همان اتفاقی که ۳-۴ ماه قبل شروع شد و مثل همیشه ۱۵ آبان ( روز اول  تقویم کاری من- چندسالی است که همه تغییرهای شغلی دقیقا و خیلی عجیب توی همین روز اتفاق می افتد) به یک تجربه جدید رسید.

شروع تجربه به عنوان دبیرتحریریه در یک ماهنامه خانوادگی(که آستین ها را بالا زده ایم برای بازطراحی اش) اتفاق خوبی برای هر روزنامه نگاری خواهد بود.

اما اتفاق جذاب تر وقتی می افتد که دوباره برگردی به جایی که حتی از درودیوارهایش هم انرژی می بارد. و من الان به هزار و یک دلیل از انگیزه و انرژی سرشارم. چون برگشتم به «همشهری جوان» دوست داشتنی ام.

 

پ.ن :(برای  راهنما)  سلام. ندانسته وبه خاطر هیچ مساله ای نه لعن می کنم. نه دعا و نه عذرخواهی.برای همین هم ترجیح می دهم اول از اصل ماجرا بدانم. این طوری برای خودتان هم بهتر است. خالی می شوید. اما احتمالا من را هنوز خوب نشناخته اید.خدای من هم بزرگ است و غفار.

تا فطر

انگار چشم زده باشند  این خوشی های چندروزه مان را

 زبان روزه...

حالا باید روزه ات را تا خود فطر افطار نکنی

می گویند تا فطر نیستی. اما من می گویم تو هستی. تا همیشه.

فقط دوری مان را به جای یک هفته کرده اند یک ماه.

سخت است ننوشتن سطرهای عاشقی. عادت کرده بودیم به سه شنبه های شلوغ صفحه بندی چهارشنبه های پرنشاط جلسه و ۵ شنبه های پر هیجان جلوی کیوسک.

دیر و زود دارد. اما سوخت و سوز ... بی خیال!

خیر است.

« وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم ...»

... ولی دل به پاییز نسپرده ایم

شماره 179 همشهري جواناین که چه اتفاقی افتاد و چه طور این ۶-۵ روز لعنتی گذشت را نمی دانم.

حتی تصورش هم سخت بود. چه برسد به آن که واقعا عصر یک روز چهارشنبه به ات بگویند توقیف شده ایم.

حالا اما  می دانم که هستیم.  بدون حتی یک روز وقفه دوباره هرروز صبح می آییم آی تک. گزارش می نویسیم. صفحه می بندیم و مجله را می فرستیم چاپ خانه.

«همشهری جوان توقیف نشده است»

این بهترین خبری بود که بعد از این چند روز لعنتی می شد شنید.

 

 

 

 

گاف خبری

داشت بغضش می ترکید . اون همه راه کوبیده بود تا برسه این گوشه شهر. اون ور پل آهنگ. مقاومت مسوول اتظامات هم طبیعی بود . از این اصرار و از اون انکار.

می گفت: « من اجازه ندارم بفرستمتون تو ! مسوولیت داره خانوم ! خودتون که بهتر می دونید. اگه اتفاقی توی سالن بیفته کی می خواد جواب بده؟»

- شما بگین من چه کار کنم؟ آفیش شدم خب !

- مگه من آفیشتون کردم خانوم؟ برید از همونی بپرسید که آفیشتون کرده!

...

و من داشتم به این فکر می کردم که چه طور می شود  برای تهیه یک گزارش از مسابقه های کشتی مردان یک خانم را  عصر جمعه فرستاد اون سر تهران  توی یک سالن که نصف آدم هاش دوبنده کشتی تنشان کرده اند؟