15 آبان

برای  جماعت روزنامه نگار شغل ثابت و ماندن در یک جای ثابت یک چیزی توی مایه های کشک است.

برای همین هم خاطره تجربه های تلخ همیشه زودگذرترین  و کوتاه ترین خاطره ها هستند.

بعضی وقت ها هم می شوند پلکان یک موفقیت جدی تر و بهتر.

مثل همان اتفاقی که ۳-۴ ماه قبل شروع شد و مثل همیشه ۱۵ آبان ( روز اول  تقویم کاری من- چندسالی است که همه تغییرهای شغلی دقیقا و خیلی عجیب توی همین روز اتفاق می افتد) به یک تجربه جدید رسید.

شروع تجربه به عنوان دبیرتحریریه در یک ماهنامه خانوادگی(که آستین ها را بالا زده ایم برای بازطراحی اش) اتفاق خوبی برای هر روزنامه نگاری خواهد بود.

اما اتفاق جذاب تر وقتی می افتد که دوباره برگردی به جایی که حتی از درودیوارهایش هم انرژی می بارد. و من الان به هزار و یک دلیل از انگیزه و انرژی سرشارم. چون برگشتم به «همشهری جوان» دوست داشتنی ام.

 

پ.ن :(برای  راهنما)  سلام. ندانسته وبه خاطر هیچ مساله ای نه لعن می کنم. نه دعا و نه عذرخواهی.برای همین هم ترجیح می دهم اول از اصل ماجرا بدانم. این طوری برای خودتان هم بهتر است. خالی می شوید. اما احتمالا من را هنوز خوب نشناخته اید.خدای من هم بزرگ است و غفار.

صحن زندگی

«به عزت و شرف لا اله الاالله». جمعيت اندك صاحب عزا، رفته اند زير تابوت. به پيراهن مشكي ها كه نگاه مي كني، تعدادشان از انگشتان 2 دست بالا نمي زند. تابوت چوبي با آن پارچه ترمه روي جنازه اش روي دست ها جلوتر مي رود. از «بست» مي گذرد و به «صحن» مي رسد. صحن را مي گردد تا طوافي دور حرم هم كند و بعد روي زمين مي نشيند. دور و بري ها «يا حسين» مي گويند و تا بوت را بالا و پايين مي كنند.تابوت، دوباره روي دست ها مي گردد و حالا جمعيت80-70 نفري پشت تابوت راه مي افتند و همه نگاه ها را توي صحن، سمت خودشان برمي گردانند. يكي اين وسط با بغل دستي اش پچ پچه مي كند:‌«خوش به سعادتش. ميگن خادم آقا بوده». آبان 87- بام حرم مطهر امام رضا(ع)

***

« وكيلم؟» شور و شوق از چهره همه شان مي بارد. هر 2 تايشان دارند اشك مي ريزند. هم مادر دختر و هم مادر پسر. دختر، چادر رنگي سفيدي با گلهاي كوچك شاه عباسي انداخته روي سرش و دارد به قرآن نگاه مي كند. قيافه پسر هم ديدني است. كت و شلوار و پيراهن يكدست سفيد .صورت اصلاح شده اي كه به قاعده همه اهالي خراسان چين هاي نسبتا زيادي دور چشم ها دارد و موهايي كه چند تا طره اش را ژل زده و انداخته روي پيشاني اش. با يك گل رز قرمز كه از جيب كت اش بيرون زده و البته نگاهي كه صاف انداخته روي گل هاي قالي و انگار منتظرترين آدم دنياست تا  «بله» را بشنود و خيالش تخت شود.  كسي  منتظر گل چيدن و گلاب آوردن نيست.دختر مكثي كوتاه مي كند و: « با اجازه از آقا امام رضا و پدر و مادرم بله».

***

«اشهد ان عليا ولي الله». دربان، عصاي نقره اي اش را به در ورودي صحن، تكيه داده و سرش را برده توي  يك كپه كوچك توي پارچه سفيد و دارد زمزمه مي كند. زن و مرد نه چندان جوان  كنار دربان از خوشحالي چشم هايشان دارد برق مي زند.هردوشان هرچند ثانيه يكبار به لب هاي دربان و كپه توي پارچه سفيد نگاه مي كنند و نگاه خیسشان بسته می شود به گنبد طلا  .صداي نقاره كه مي آيد مرد ، دست هايش را مي برد بالا و خدا را شكر مي كند. بعد رو مي كند به همان گنبد طلا. دست راستش را مي گذارد روي سينه . كمي خم مي شود و سلام مي دهد و با صدايي بلند تر طوري كه دوروبري هايش هم بشنوند مي گويد: « آقا ! نذر خودت كرده بودمش. ممنونتم كه بعد از 14 سال، ضامن شدي آقا ! اسمشو ميذارم رضا  تا خادم خودت باشه ».

بز و گاوهاي نر


فكر مي كنم حالا ديگر يك تجربه 4-3 ماهه كافي باشد براي اين كه به ام ثابت شود از «بز» ها انتظار «خرمن كوفتن» ، بي فايده ترين كار دنياست. بايد بروم سراغ «گاو»هاي « نر » و «مرد»ان «كهن».


پ ن:  البته واضح و مبرهن است كه در مثل مناقشه نيست