این یعنی خود زندگی

۱۳ سال زمان کمی نیست. دست کم برای دو تا دوست صمیمی که سر گم کردن یک دفترچه تلفن  از هم دور بیفتند.

۱۳ سال زمان کمی نیست. دست کم برای خاک خوردن خاطره هایی که از شیرین ترین دوران تحصیل به یاد کسی مانده باشد.

۱۳ سال ...

۱۳ سال اما زمان زیادی هم نیست.  دست کم برای دو تا دوست که حالا دوباره اتفاقی همدیگر را پیدا کرده اند و تلفنی کلی خاطره را با هم مرور کرده اند و قرار دئیدار حضوری گذاشته اند.

صمیمی ترین دوستم را بعد از ۱۳ سال امروز پیدا کردم. نمی دانی چه لذتی دارد این آشنایی دوباره با کسی که کلی خاطره توی پستوی دوست داشتنی ذهنتان دارید.

این یعنی همه لذت زندگی. این یعنی خود «زندگی».

دوباره عاشورا

 

مد شده این روزها. هر جا که می روی هر مجله ای را ورق می زنی هر محفلی که صحبت از عاشورا و امام حسین(ع) باشد مد شده بگویند:« آن همه آدم با آن همه سابقه رفتند زیر خیمه یزید. وای به حال ما که یک کدام از این ها را نداریم و ادعایمان هم می شود و ...»

هیچ کس اما نمی گوید که کربلا «حر» هم داشت.

 

 

 

پ.ن: «حرف ها دارم اما بزنم یا نزنم؟      با تو ام با تو خدا را ! بزنم یا نزنم؟» حس و حال این روزهایم شده شبیه شعر «قیصر».