پیرمرد و دریا
این را برای همشهری جوان و به مناسبت میلاد امام رضا(ع) نوشته ام.
پيرمرد، دنيايش همان بالاست. دريايي از آرامش. وقتي دارد حرف مي زند، چشم هايش خيس خيس مي شود.
چشم هايي كه بعد از 82 سال، ديگر كم سو شده است و گنبد طلا را مثل قديم تر ها نمي بيند. اما با همان چشم ها مي گويد 62 سال است كه رنگ بيماري را هم نديده است. انگار هربار اسم امام رضا(ع) كه مي آيد دوباره عاشق مي شود.
حساب كن! 62 سال لباس خدمت پوشيدن كم نيست. سال هايي كه با افتخار ازشان حرف مي زند و مي گويد از 20 سالگي هرروز از پله ها مي آيد بالا و توي نقاره مي دمد تا آدم هاي آن پايين، دلشان لك بزند براي صبح ها و عصرها كه نقاره زني شروع شود و سرهايشان را بگيرند بالا تا آن صداي دوست داشتني و هميشگي را بشنوند.
پله هاي صحن تا نقاره خانه را كه بشمري از 50 تا بالا مي زند. آن هم پله هاي قديمي و دالان تنگ و تاريكي كه مارپيچ مي رود تا برسد به اتاق نقاره. نفس ات مي گيرد تا برسي به آن بالا. اما پيرمرد چنان سرش را بالا مي گيرد و سينه سپر مي كند كه انگار مي كني اصلا اين پله ها و خستگي اش را به رسميت نمي شناسد. مي گويد حتي يك روز هم غيبت نداشته. هر روز سر وقت همين جاست.
دنياي پيرمرد، دنيايي ديگر است. آن بالا را فقط بايد ببيني تا درك كني هواي سبك و حس غريب يعني چه؟ روي بام، زير نقاره خانه درست روي گنبد زرد. آن جا هميشه همه چيزهاي دوست داشتني را با هم مي تواني ببيني. روي بام، پر است از كبوترهاي سفيد. نگاه كه به صحن مي اندازي، همه آدم ها و چراغاني هاي آن پايين را در يك قاب بي نظير مي بيني. روبرو گنبد زرد است كه تمام قد ايستاده و سر مي خورد توي چشم هايت. چند تا پله بالاتر هم اتاق نگهداري كرنا و نقاره است. دورتا دور كرناهاي برنجي و روبرو هم نقاره هايي كه صورتشان را سپرده اند به دست باد گرم فن برقي تا گرم بمانند.
سكوت، آرامش و همه چيزهايي كه دربه در توي صحن ها و رواق هاي حرم مي گردي، اين جا پيدا مي شود. پيرمرد دلش مي سوزد وقتي دارد از بعضي زائرها حرف مي زند:«بيچاره ها نمي دانند چه لذتي دارد وقتي آقا را به خاطر خودش و وجودش دوست داري، نه به خاطر گير كردن كار و درخواست شفاي مريض».
اين جا بهشت پيرمرد است. بهشتي كه فقط خودش و آقا(ع) مي دانند كه راه مارپيچ و آن پله ها، چه طور زير پاي يك پيرمرد تكيده 82 ساله طي مي شوند تا او را به بهشت اش برسانند.
شايد به خاطر همين باشد كه وقتي ازش نام و سابقه اش را مي پرسم، با چشم هايي كه هيجان تويشان برق مي زند، زل مي زند توي چشم هايم و مي گويد:«بنده احمد اقوام شكوهي. 82 سال از خدا عمر گرفتم و 62 سال است كه هر روز اين جا هستم و نقاره مي زنم. خادم آقام. غلام آقام».
«میان تیتر» ها در دانش روزنامه نگاری معمولا جدا کننده تکه های کوچکی از گزارش های بلند هستند که هرکدام ماهیتی مستقل دارند و در عین حال وابسته به موضوع گزارش هستند.