تبليغاتX
میان تیتر
::گاه نوشت های محمد مهدی حاجی پروانه::
برای  جماعت روزنامه نگار شغل ثابت و ماندن در یک جای ثابت یک چیزی توی مایه های کشک است.

برای همین هم خاطره تجربه های تلخ همیشه زودگذرترین  و کوتاه ترین خاطره ها هستند.

بعضی وقت ها هم می شوند پلکان یک موفقیت جدی تر و بهتر.

مثل همان اتفاقی که ۳-۴ ماه قبل شروع شد و مثل همیشه ۱۵ آبان ( روز اول  تقویم کاری من- چندسالی است که همه تغییرهای شغلی دقیقا و خیلی عجیب توی همین روز اتفاق می افتد) به یک تجربه جدید رسید.

شروع تجربه به عنوان دبیرتحریریه در یک ماهنامه خانوادگی(که آستین ها را بالا زده ایم برای بازطراحی اش) اتفاق خوبی برای هر روزنامه نگاری خواهد بود.

اما اتفاق جذاب تر وقتی می افتد که دوباره برگردی به جایی که حتی از درودیوارهایش هم انرژی می بارد. و من الان به هزار و یک دلیل از انگیزه و انرژی سرشارم. چون برگشتم به «همشهری جوان» دوست داشتنی ام.

 

پ.ن :(برای  راهنما)  سلام. ندانسته وبه خاطر هیچ مساله ای نه لعن می کنم. نه دعا و نه عذرخواهی.برای همین هم ترجیح می دهم اول از اصل ماجرا بدانم. این طوری برای خودتان هم بهتر است. خالی می شوید. اما احتمالا من را هنوز خوب نشناخته اید.خدای من هم بزرگ است و غفار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:26  توسط محمدمهدی   | 

«به عزت و شرف لا اله الاالله». جمعيت اندك صاحب عزا، رفته اند زير تابوت. به پيراهن مشكي ها كه نگاه مي كني، تعدادشان از انگشتان 2 دست بالا نمي زند. تابوت چوبي با آن پارچه ترمه روي جنازه اش روي دست ها جلوتر مي رود. از «بست» مي گذرد و به «صحن» مي رسد. صحن را مي گردد تا طوافي دور حرم هم كند و بعد روي زمين مي نشيند. دور و بري ها «يا حسين» مي گويند و تا بوت را بالا و پايين مي كنند.تابوت، دوباره روي دست ها مي گردد و حالا جمعيت80-70 نفري پشت تابوت راه مي افتند و همه نگاه ها را توي صحن، سمت خودشان برمي گردانند. يكي اين وسط با بغل دستي اش پچ پچه مي كند:‌«خوش به سعادتش. ميگن خادم آقا بوده». آبان 87- بام حرم مطهر امام رضا(ع)

***

« وكيلم؟» شور و شوق از چهره همه شان مي بارد. هر 2 تايشان دارند اشك مي ريزند. هم مادر دختر و هم مادر پسر. دختر، چادر رنگي سفيدي با گلهاي كوچك شاه عباسي انداخته روي سرش و دارد به قرآن نگاه مي كند. قيافه پسر هم ديدني است. كت و شلوار و پيراهن يكدست سفيد .صورت اصلاح شده اي كه به قاعده همه اهالي خراسان چين هاي نسبتا زيادي دور چشم ها دارد و موهايي كه چند تا طره اش را ژل زده و انداخته روي پيشاني اش. با يك گل رز قرمز كه از جيب كت اش بيرون زده و البته نگاهي كه صاف انداخته روي گل هاي قالي و انگار منتظرترين آدم دنياست تا  «بله» را بشنود و خيالش تخت شود.  كسي  منتظر گل چيدن و گلاب آوردن نيست.دختر مكثي كوتاه مي كند و: « با اجازه از آقا امام رضا و پدر و مادرم بله».

***

«اشهد ان عليا ولي الله». دربان، عصاي نقره اي اش را به در ورودي صحن، تكيه داده و سرش را برده توي  يك كپه كوچك توي پارچه سفيد و دارد زمزمه مي كند. زن و مرد نه چندان جوان  كنار دربان از خوشحالي چشم هايشان دارد برق مي زند.هردوشان هرچند ثانيه يكبار به لب هاي دربان و كپه توي پارچه سفيد نگاه مي كنند و نگاه خیسشان بسته می شود به گنبد طلا  .صداي نقاره كه مي آيد مرد ، دست هايش را مي برد بالا و خدا را شكر مي كند. بعد رو مي كند به همان گنبد طلا. دست راستش را مي گذارد روي سينه . كمي خم مي شود و سلام مي دهد و با صدايي بلند تر طوري كه دوروبري هايش هم بشنوند مي گويد: « آقا ! نذر خودت كرده بودمش. ممنونتم كه بعد از 14 سال، ضامن شدي آقا ! اسمشو ميذارم رضا  تا خادم خودت باشه ».

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:7  توسط محمدمهدی   | 


فكر مي كنم حالا ديگر يك تجربه 4-3 ماهه كافي باشد براي اين كه به ام ثابت شود از «بز» ها انتظار «خرمن كوفتن» ، بي فايده ترين كار دنياست. بايد بروم سراغ «گاو»هاي « نر » و «مرد»ان «كهن».


پ ن:  البته واضح و مبرهن است كه در مثل مناقشه نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:18  توسط محمدمهدی   | 

تمام شد.

حالا دیگر تقریبا با خیال راحت می توانم بگویم که بهمن ماه امسال دوباره پشت نیمکت های دانشگاه می نشینم و اسمم در لیست دانشجویان کارشناسی ارشد رشته روزنامه نگاری قرار می گیرد.

بعد از تجربه نسبتا شیرینی که در کنکور ارشد سراسری سال ۸۷ داشتم و تا مرحله انتخاب رشته هم پیش رفتم ( و البته قبول نشدم) امسال دیگرلطف خدا کامل شد و شدم دانشجوی کارشناسی ارشد رشته روزنامه نگاری.

آن قدر حس و حال این روزها و این دقیقه های آرام ام خوب است که حس می کنم در بهترین روزهای زندگی ام قرار دارم.

... و خب یادم هم نمی رود که همه این لحظه های شیرین را مدیون خدا هستم و بهترین هدیه هایش یعنی همسرم و دخترم زهرا. 

 

پ.ن : بلیت را داده اند دستم. بی مقدمه. بی حرف.می گویند بهانه اش نوشتن گزارش است. دوباره خوانده مرا. بدون این که بخوانمش. آخر هفته میهمان اش شده ام. دارم می روم مشهد.

نطلبیدنش هم گاهی وقت ها دوست داشتنی است. جور نشد این زیارت  دوست داشتنی." بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت". خیالی نیست آقا !  از همین جا سلام می دهم. صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:23  توسط محمدمهدی   | 

گفت: بابايي! چرا همه مردم هي دارن با هم مي گن: الغوث الغوث!

گفتم : ميگن خدايا ما رو ببخش كه بنده هاي خوبي برات نبوديم.ما رو توی آتيش جهنم ننداز.

گفت : خب چرا اينقدر زياد مي گن؟

گفتم: خب اين دعا بايد همين جوري خونده بشه. بايد 100 بار بگيم تا خدا ماروببخشه.

گفت: مگه اگه يه بار بگي خدا نمي بخشه؟

 

(دخترك 3 ساله ام شب قدري دوباره يكي از همان سوال هاي بي جوابش را ازم پرسيد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط محمدمهدی   | 

دلشوره های ذهنی ام این روزها و شب ها به اوج رسیده .این جا هر روز دم ظهر که می شود دلم بدجوری می لرزد.

به خودم نهیب می زنم:«نکند هول برت دارد و فکر کنی با همین نخوردن خشك و خالي سند منگوله دار بهشت را به نامت زده اند.

نکند توهّم برت دارد که با همین روزه نصفه و نیمه ات جماعت روزه خور  ظهرهاي رمضان را جا گذاشته ای و شده ای بنده صالح خدا.

نکند خیال کنی رمضان کریم را فقط تو درک کرده ای و همه این هایی که ساندویچ و نوشابه و چای و دسر ناهارشان ترک نشده جهنم را خریده اند و تو شده ای بنده برگزیده خدا وسط این همه تاریکی».

این ها را هر روز تکرار می کنم و بعد می روم سراغ خود خدا:

«خدای خوب من!

دستم را... چشمم را ... زبانم را ...

مهربان من !

سرنوشت من را در این شب قدر چنان رقم بزن

که در میان بندگان صالح ات قرار گیرم.

کمکم کن تا توهم و غرور و ریا من را از تو دور نکند.

باور کن شاگرد تنبل بودن میان همه شاگرد زرنگ هایت خیلی لذت بخش تر  از سربلند کردن و غرور میان آدم هایی است که حتی ماه رمضانی ناهار و چای و آب خوردن شان هم ترک نمی شود »

آمین!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط محمدمهدی   | 

 

اين را براي سالگرد شهادت شهيد رجايي نوشته بودم. به سفارش بچه هاي همشهري جوان.خیلی دلم می سوزد وقتی شخصیت بی مثال رجایی بزرگ را با دیگران مقایسه می کنند.قرار بود اين هفته چاپ شود كه ...( امان از آگهي ها)

... تفاوت از زمين تا آسمان است !

  •  كنده كاري ميخ روي ديوار بالاي سرش، همان اول چشم خيلي ها را مي گرفت. حتي چشم رفيق ديرينه اش را. به اش گفت ناسلامتي تو كفيل وزارت آموزش و پرورشي! چرا اين توهين ها را از بالاي سرت پاك نمي كني؟ خنديد و گفت:«اين يادگاري چند تا از معلمهاي اعتصابي است. آمده بودند حرف شان را بزنند. به شان گفتم خواسته تان حق نيست و من كاري نمي توانم برايتان بكنم. يكي شان آمد و جلوي چشم همه اين ها را با ميخ روي ديوار كنده كاري كرد. اين بايد بالاي سر من باشد تا مردم بدانند حتي جلوي وزيرجمهوري اسلامي هم مي توانند حرف شان را راحت بزنند. بايد به شان حق بدهيم حرف شان را بزنند و اگر با حرف ما يكي نبود هم مخالفت شان را راحت اعلام كنند». كنده كاري روي ديوار اين بود:«رجايي ارتجاعي»

 

  • پوستر تبليغاتي انتخاباتش را آورده بودند تا تاييد كند و بدهند براي چاپ. همه از پوستر خوش شان آمده بود. مي گفتند خيلي گيراست و تاثيرگذار. طرح پوستر، عكس يك پيرمرد بود كه چانه او را گرفته بود. زير عكس از قول پيرمرد نوشته بودند:« من از تو حمايت مي‏كنم ولي از تو مي‏خواهم كه بروي و اسلام را پياده كني». تا نوشته زير عكس را ديد اخم هايش رفت توي هم:«اين دروغ است. اين پيرمرد بنده خدا آن روز چيزهاي ديگري به من گفت. مطلبش اين نبود». اصرارها فايده اي نداشت. مي گفت حتي براي راي آوردن در انتخابات هم نبايد به مردم دروغ بگوييم.

 

  • هرکس وارد دفتر کارش می شد چشم هايش گرد می شد از ديدن نوشته بالای سر آقای نخست وزير:«ايرادها و نقص های کار من را به پای اسلام و مکتب و انقلاب ننويسيد».

     

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط محمدمهدی   | 

 

تا به خودت می آیی باید مفاتیح را دوباره برداری و دعای وداع بخوانی !

پ.ن: این روزها هروقت یاد رمضان می کنم سریع یاد کارواش و ماشین هایش می افتم ! دلم یک موتورشویی اساسی می خواهد. پاکش می کنی کارواش عزیز؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط محمدمهدی   | 

حالا دیگر ۷۲ ساعتی می شود که ۳ طبقه ای از بچه های «همشهری جوان» دور شده ام. دیروز آخرین مطالب صفحه چهره در هفته را هم سفارش دادم تا فردا این آخرین صفحه را هم نهایی کنیم.

خوبی اش این است که  این دوری چاره دارد و لااقل به بهانه ورزش و بالا و پایین کردن پله ها می توانم سری به طبقه سوم بزنم و با بچه ها باشم.

جداشدن از همشهری جوانی که سخت به اش تعصب داشتم  و دارم اصلا راحت نبود. به ویژه آن که حالا باید فضایی کاملا جدید را در یک تحریریه جدید تجربه می کردم. اما به هرحال همان دغدغه قدیمی تجربه های جدید و البته لطف و دلگرمی های دوستان همکار( که انصافا همه شان از نیک ترین دوستان این روزگارند) باعث شد تا از دنیای پرهیجان «جوان» دور شوم و به دنیای پرجنب و جوش «خانواده» بیایم.

قرار شده این جا به قول معروف«طرحی نو دراندازیم» و همشهری خانواده را خواندنی تر کنیم. کاری که امید زیادی به اش دارم.

دلخوشی ام هم این است که با هم عهد کرده ایم نوشتنم برای جوانی ها ( که از دوست هم دوست تر دارم شان) قطع نشود. هرچند دیگر نمی توانم مثل قبل مسوول صفحه های «چهره در هفته» و «میهمان هفته» باشم.

تا خدا چه خواهد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:10  توسط محمدمهدی   | 

خدايا!

اين روزهايمان آن قدر پرتلاطم و اين شب هايمان آن قدر سياه است كه هر روز بايد به داغ كسي تازه بنشينيم.

يك روز خبر «ندا صالحي آقا سلطان» مي شنويم و يك شب  خبر «حسين غلام كبيري»

روزهايمان پر از گاز فلفل و شب هايمان پر از نعره و فرياد شده .

يك روز آتش، دامن كوي دانشگاه را مي گيرد و يك شب در و ديوار مسجد لولاگر را.

غذاي روزهايمان شده بيانيه و خوراك شب هايمان شب نامه.

روزها و شب هايمان  در كشاكش راهپيمايي هاي سكوت و باتوم هاي سرد گم شده است.

حتي روز مادر. حتي شب آرزوها.

خدايا ! آرزوي امسال ما آرامش و خواهش است براي روزها و شب هايمان.

ياري كن تا دروغ نگوييم. كمك كن دنياي خودمان را به آخرت تو نفروشيم و مقدر كن هر آن چه را كه ما را زودتر به صاحب اين روزها و شب ها مي رساند.


*اولين جمعه ماه رجب، «ليله الرغائب» است. شب آرزوها.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:44  توسط محمدمهدی   |