تبليغاتX
میان تیتر
::روزنوشت های محمد مهدی حاجی پروانه::
جو گير شده ام. يك جوگير واقعي اصلا انتظارش را نداشتم كه جلوي اسمم توي كارنامه جمله« شما مجاز به انتخاب رشته هستيد» را ببينم. آن هم توي رشته اي كه عاشقش شده ام : «علوم ارتباطات اجتماعي- گرايش روزنامه نگاري». حالا مي توانم اميدوار باشم كه اول مهر دوباره پشت يكي از نيمكت هاي دانشگاه بنشينم و دانشجوي كارشناسي ارشد باشم. خدا را شكر!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:42  توسط محمدمهدی   | 

دلم خیلی هوایتان را کرده بود آقا! خیلی وقت بود در عطش دیدارتان می سوختیم سدلم مدیون چشماته ابالفضل!قا ! ممنون از لطفتان. ممنون از این که با دریای عشقتان سیرابمان کردید. حتی توی خواب.

 دست و پایم را گم کرده بودم دیشب. هول شده بودم یک جورهایی! خب حق بدهید بعد از این همه تشنگی ... بعد از این همه عطش سیرابمان کنید. چه حالی هم داشت وقتی داشتیم پیاده می آمدیم از این جا تا شما!

خواب بود. اما نه ! خواب نبود. قسم می خورم عین بیداری بود. بیدار تر از هر بیدار بودم. حتی خیسی چشم هایم از اشک شوق دیدارتان را هم توی بیداری حس کردم.

ممنونم آقا که دلمان را روشن کردید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط محمدمهدی   | 

ربع قرن گذشت

از ۲۳ فروردین ۶۲ تا ۲۳ فروردین ۸۷

از امروز دارم ۲۶ سالگی را تجربه می کنم.

۲۵ سالگی را خیلی دوست داشتم. با همه اتفاق های ریز و درشتی که برایم هدیه آورده بود.

چاره ای نیست اما. باید تجربه کنم عدد دوست نداشتنی ۲۶ را. یک جورهایی توفیق اجباری.

اولین قدمش هم همین خوش بینی است : تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:45  توسط محمدمهدی   | 

۱-برنامه گفت و گو برای شب اربعین هماهنگ شده بود. قرار شد برویم پشت صحنه «با کاروان نینوا» و همان جا و توی فواصل برنامه مصاحبه بگیریم از نزار. علی زاهدی تهیه کننده و امیر حسین مدرس  هم خیلی کمکمان کردند.

۲- وقتی رسیدیم برنامه هنوز شروع نشده بود. یک ربع بعد خود نزار با کلی هیات  همراه آمد و نشست تا نوبتش شود. مجله را دادیم به اش. عکس خودش را روی جلد دید. تشکری کرد و گزارش اش را نگاهی انداخت. نتیجه اما زیاد جالب نبود. می گفت نصف بیشتر اطلاعاتی که ازش چاپ کردیم صحت نداشته. اما خودش هم ادامه می داد:«هردودی بالاخره از یه آتیشی روشن میشه. دود این اطلاعات غلط هم شاید از آتش افروزانی است که می خواهند واقعیت را نبینند». به اش توضيح داديم كه وقتي فقط چند روز از شناخته شدن او در ايران نمي گذشت طبيعي هم بود كه اطلاعات اينترنتي ما كم و ناقص باشد.

۳- وسط برنامه و وقتی قرار شد برود داخل استودیو ما هم با او رفتیم داخل. قرار شد اگر فرصتی پیش بیاید همان جا ازش سوال بپرسیم وگرنه صبرکنیم تا آخر برنامه. که وقت نشد و صبر کردیم.

۴- برنامه که تمام شد رفتیم برای مصاحبه. گفتند فقط ۵ دقیقه. اما سوال ها آن قدر برای نزار هیجان انگیز بود که هر وقت کسی تذکری برای پایان وقت می داد خود نزار می گفت:« سوال هاشون خوبه . بذار بپرسن» و ۵ دقیقه وقت ما با کمک او شد ۳۰ دقیقه.

۵ - نیمی از مصاحبه را توی راهروی ساختمان تولید گرفتیم. فکرش را بکن! «رکوردر» من را گرفته بود توی یک دستش. با آن یکی دستش هم دست «احسان» را گرفته بود و زل می زد توی چشم های ما. اول «کپ» کرده بودیم که نکند سوال ناجور پرسیده باشیم. بعدش اما لبخند گرمی تحویلمان می داد که متوجه شویم دارد با علاقه تمام جوابمان را می دهد

۶- نزار القطری آدم خوش برخورد و گرمی است. مثل همه ایرانی ها و البته با چهره ای جذاب و صدایی گرم. با دقت خاصی اما مواظب بود که جواب های دوپهلو به مان ندهد.

۷- خودش می گفت:« کلامم را درست کنید و اضافه یا کم اش را خودتان بگذارید» . اما فکر کردیم شاید برای خواننده ها جذاب باشد که با همان کلام شکسته بسته عربی- فارسی مصاحبه را تنظیم کنیم. نتیجه اما شاید زیاد جالب نبود! بود ؟

 

 


پی نوشت:

این جوری که بوش می آد انتشار ویژه نامه نوروزی افتاده به شنبه. به هر حال مشکلات چاپ اونم توی این هیر و ویر آخر سالی مشکل کمی نیست. وگرنه بچه ها یکشنبه صبح مجله را تکمیل کرده بودند و البته شنبه (شهادت امام رضا) هم تا ۳ صبح توی دفتر بودند که مجله به موقع برود روی کیوسک. ولی ...

۲ - شماره نوروزی امسال را از دست ندهید. به نظر من خیلی از ویژه نامه های دو سال قبل بهتر شده. امیدوارم که برای شما هم این طور باشه. به هرحال رفتیم سراغ سوژه هایی که تا حالا کمتر کسی سراغشان رفته. کلی هم مطلب ماند بیرون برای آن ور سال.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:44  توسط محمدمهدی   | 

این هم از همان یادداشت هاست که برای «همشهری جوان» نوشتم و چاپ نشد.

 

سلام آقای انقلاب

 

سلام آقای انقلاب! حالتان خوب است؟ تولدتان مبارک! خیلی خوش حالم از این که این روزها شمع 29 سالگی تان را فوت می کنید و می روید توی 30 سال.

راستش را بخواهید خیلی وقت بود که می خواستم این نامه را برایتان بنویسم . اما هربار و به هر دلیل نمی شد. به هر حال حالا این فرصت پیش آمده که باشما حرف بزنم. با یکی که فکر می کنم حرفم را می فهمد. هرچه باشد شما هم مثل من جوانید و دوتا جوان حرف های همدیگر را خیلی خوب می فهمند.

آقای انقلاب!

یادتان هست روزهای بزرگ شدنمان را ؟ من که آن روزها نبودم. اما چند سال بعدش را خوب یادم هست. روزهایمان به ایستادن بزرگترهایمان توی صف کالاهای دفترچه بسیج اقتصادی می گذشت و شب هایمان به ترس از موشک باران خانه و صدای شکستن شیشه های خانه همسایه. بعد که بزرگ تر شدیم توی مدرسه های سه شیفته و نیمکت های 4 نفره درس خواندیم و امتحان دادیم .بعد هم که نوبت دانشگاه شد، به هرجان کندنی که بود، سد را شکستیم و دانش جو شدیم. خودتان می دانید که بزرگ شدن توی آن فضاها و حال و هوا، چقدر برای همه مان سخت بود. به هر حال، ناخواسته توی سال هایی بزرگ شدیم که اسمش را گذاشته اند:« دوران تثبیت»

انقلاب جان!

نمی دانم چند سال پیش بود. اما خوب یادم هست که وقتی از همه آن روزهای سخت  گذشتیم و به جوانی رسیدیم،  اسم مارا گذاشتند:«نسل سوم». نسل سوم انقلاب. و درست از همین جا بود که نگاه ها به ما یک جور دیگر شد. بعضی ها به مان گفتند:«بی اعتنا به سنت ها» و یک عده دیگر اسممان را گذاشتند:«نسل سوخته». بعضی ها دادو بیداد کردند که :«یکی باید جلوی این جوان های گستاخ را بگیرد» و گروهی دیگر گفتند این ها نسل بی خیال و بی خاصیتی هستند». خودتان  هم یادتان هست که چه جوری با ما برخورد می کردند. همه آن خستگی ها و سختی ها به تنمان ماند.

 انقلاب عزیز!

  تازه اوضاع، وقتی خنده دار تر و گریه دار می شود که هربار توی یک محدوده زمانی خاص، همه ما را حلوا حلوا می کنند و می شویم تاج سرشان. همه برایمان برنامه ریزی می کنندو به مان هزارجور وعده می دهند. بعد هم  دو حالت دارد: یا خرشان از پل می گذرد و یا حرف هایشان خریدار ندارد. توی هر دو حالت اما، ما دوباره می شویم همان نسل بی اعتنا و سوخته و بی خاصیت و گستاخ!

آقای انقلاب!

 خودتان شاهدید که گذراندن این دوران، با همه سختی هایش برایمان شیرین است.. الان هم که با هزار جور مشکل،  داریم دست و پنجه نرم می کنیم، برای اشتغال باید به هزار جا سر بزنیم و از ترس گرانی و مخارج سنگین زندگی، با هول و هراس می رویم دنبال ازدواج، همه اش را به جان می خریم. خیلی ها دارند دوباره توی گوشمان، همان حرف های قدیمی را تکرار می کنند و همان اتهام های همیشگی را .

انقلاب جان!

 حرف هایم هم خیلی بیشتر از این است. اما نمی خواهم سرتان را درد بیاورم. فقط یک خواهش ازتان دارم: این نامه را پیش خودتان نگه دارید و وقتی بچه های ما- که نمی دانم نسل چهارم می شوند یا پنجم- دارند  بعد از درس خواندن توی مدرسه های غیر انتفاعی و کلاس های ده نفره ، سرشان را می گیرند پایین و بدون نشستن روی صندلی های سرد کنکور می روند دانشگاه، یا وقتی لیوان شیر غیر کوپنی(!) را هورتی سر می کشند، یا توی خانه لم می دهند و بدون ترس از موشک باران، تلویزیون تماشا می کنند، نامه را نشانشان بدهید تا مصایب شیرین نسل سوم را بخوانند و بدانند که ما و شما چه روزگاری داشتیم.

 

باقی بقایتان!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط محمدمهدی   | 

 

 

و فدیناه بذبح عظیم

سوره صافات - آیه ۱۰۷

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:59  توسط محمدمهدی   | 

 

  • گيج و مبهوت دارم لباس ها و وسايلم را يكي يكي توی چمدان مي چينم . يك دست حوله سفيد ، يك جفت دمپايي روباز سفيد ، چند تا بسته صابون بي بو ، حتي پيراهن سفيدم را هم برداشته ام. چمدان ، تماشايي شده است. همه چمدان يك رنگ است .

سفید سفید 

 

  • ياد چند ماه قبل افتاده ام. شب سرد بيست و سوم رمضان. توي حال و هواي خودم بودم . شب، همان شب هميشگي بود و مراسم شب قدر هم همان مراسم هر ساله. وسط دعاي قرآن به سر گرفتن ، صحبت هاي قرآن خوان مجلس، رفت به سمت اين كه تقدير آدم ها توي همين شب هاي احتمالي قدر نوشته مي شود و حتي مسافران كربلا و حاجي هاي امسال هم توي همين شب مشخص مي شوندوچه بسا اسم هر كدام از شماها ، همين امشب برود توي ليست مسافران امسال. باورش سخت بود . با اين شرايط فعلي ثبت نام و توي نوبت ماندن و ... دست كم براي من يكي ، غير ممكن بود. يك لحظه از دلم گذشت كه (( يعني مي شود ؟)) حالا فقط خدا مي داند اين (( شدن )) ، جواب همان سوال آن شب است يا نه ؟

 

 

 

  • توي تمام مراسم و اعمال حج ، وقوف در منا و عرفات را بيشتر دوست دارم . اصلا با تمام مراسم حج فرق مي كند . يك صحراي خشك و خالي كه توي يكي دو روز مشخص ، پر مي شود از آدم هاي سياه و سفيد و زرد و سرخي كه همه يكرنگند : سفيد سفيد. ديدن آن همه آدم يك جور و يك لباس كه هر كدامشان توي دنيا براي خودشان كسي هستند ، آدم را ياد اوصاف صحراي محشر و قيامت مي اندازد. اين را ، آنهايي كه رفته اند و از نزديك ، اين اجتماع با شكوه و رمز آلود را ديده اند مي گويند.

 

 

 

  • اين حلاليت گرفتن از دوستان و آشنا و غريبه هم براي خودش داستاني است . به ويژه اگر كنارش، رسم هاي قديمي تر- و البته حالا فراموش شده اي- مثل وصيت نامه نويسي و پاك كردن حساب و كتاب  مالي را هم كنارش بگذاري . به همه اين ها بايد دوري راه و سختي سفر را هم اضافه كرد . شايد براي همين باشد كه حس سبكي بعد از سفر حج را فقط خود حاجي مي تواند با تمام وجودش درك كند.

 

 

  • (( خسي در ميقات )) جلال را چند بار ورق مي زنم و به صفاي قلمش غبطه مي خورم و با اشتياق ، واژه واژه سطر هاي سفيدش را مي ريزم توي وجودم : ((سقف آسمان بر سر من هيچ شبي چنان بيدار نبوده ام و چنان هشيار به هيچي . زير سقف آن آسمان و آن بديت هر چه شعر كه از بر داشتم ، خواندم – به زمزمه براي خويش – و هر چه دقيق تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد . و ديدم كه تنها (( خسي )) است و به (( ميقات )) آمده است و نه (( كسي )) و به (( ميعادي )) و ديدم وقت ابديت است ، يعني اقيانوس زمان . ميقات ، هر لحظه اي و هر جا و تنها با خويشتن ... ))

 

 

 

  • هنوز هم مي ترسم . مي ترسم از آن لحظه كه لباس احرام به تن، بايد همين چند تا كلمه به ظاهر ساده را بگويم . همين چند كلمه اي كه بعضي ها زود از تصور خودشان ، فراموش مي كنند. خدا كند اين جمله ها و كلمه ها را فراموش نكنم . جمله هايي كه شايد بي واسطه ترين ارتباط ميان آدم ها با خدا باشد :

(( لبيك اللهم لبيك ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:21  توسط محمدمهدی   | 

داشت بغضش می ترکید . اون همه راه کوبیده بود تا برسه این گوشه شهر. اون ور پل آهنگ. مقاومت مسوول اتظامات هم طبیعی بود . از این اصرار و از اون انکار.

می گفت: « من اجازه ندارم بفرستمتون تو ! مسوولیت داره خانوم ! خودتون که بهتر می دونید. اگه اتفاقی توی سالن بیفته کی می خواد جواب بده؟»

- شما بگین من چه کار کنم؟ آفیش شدم خب !

- مگه من آفیشتون کردم خانوم؟ برید از همونی بپرسید که آفیشتون کرده!

...

و من داشتم به این فکر می کردم که چه طور می شود  برای تهیه یک گزارش از مسابقه های کشتی مردان یک خانم را  عصر جمعه فرستاد اون سر تهران  توی یک سالن که نصف آدم هاش دوبنده کشتی تنشان کرده اند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:21  توسط محمدمهدی   | 

 

 

به يك  ALT+CTRL+DEL کار مجرب فوري با حقوق مكفي نيازمنديم!

 یک مخ هنگ کرده !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:46  توسط محمدمهدی   | 

 

دخترک ما هم یک ساله شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:10  توسط محمدمهدی   |